تبلیغات
گاه نوشته های یک دانشجوی پزشکی - شب نوشت

زندگی را نفسی ست ارزش غم خوردن نیست

شب نوشت

نویسنده :parva
تاریخ:شنبه 28 بهمن 1396-12:13 ق.ظ

از دیشب که کشیک بودم یه تصویری از جلوی چشمام دور نمیشه وقتی وارد اتاق شدم که از مریض خودم progress note(گزارش روزانه) بگیرم دیدم تخت  کناری یه دختر بچه حدودا ۱۲ ساله بستری شده که بی قرارو آژیته بود اون موقع هیچ همراهیم کنارش نبود رفتم جلو گفتم عزیزم حالت خوبه؟ فقط به چشام برای چند لحطه نگاه کردو لبخند زد وانگار فقط منو میدید گویا هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشت کاملا توی خودش بود اصلا حرفامو متوجه نمیشد برام جالب بود رفتم پروندشو برداشتم شروع کردم به خوندن مریضی که چند سال پیش به دلیل تصادف مدت طولانی توی کما بوده با سطح هوشیاری پایین و سابقه ضربه  مغزی ،طحالش به دلیل اسیب خارج شده بود همچنین دچار پارگی وبرداشتن نیمی از کبد وفقدان مادرزادی یک کلیه چند دقیقه بعد که همراهش که یک خانوم نسبتا جوون بود برگشت ازش پرسیدم مریض از کی بی قراری میکنه با لحن سرد مثل کسی که اون مریض هیچ ارزشی براش نداره گفت الان چند ساله همینطوره ولش کن خانوم دکتر برو به کارت برس ،نمی دونم میرسه روزی که همچنین صحنه هایی ویا حتی بدترشو ببینمو واسم مهم نباشه وحالم خراب ن شه؟


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دوشنبه 25 تیر 1397 04:04 ب.ظ
وااای خدای من خدا به همه مون صبر بده لطفا بازم مطالب بزارید
معلوم الحال
دوشنبه 28 اسفند 1396 12:16 ب.ظ
همراش مادرش بود و اینقدر سرد برخورد کرد؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر