تبلیغات
گاه نوشته های یک دانشجوی پزشکی

زندگی را نفسی ست ارزش غم خوردن نیست

نویسنده :parva
تاریخ:سه شنبه 8 اسفند 1396-11:15 ب.ظ

به این نتیجه واقعا رسیدم که هیچکس خواهر،،برادر تنی ادم نمیشه حتی اگه اون فرد صمیمی ترین دوست ادم باشه چون بلاخره یه جا منافع خودشو به تو ترجیح میده،،پس از خودم به خودم نصیحت وابسته هیچکس نشو چون یه روز بدجور همه چیزو داغون میکنه (به نظرم دوری ودوستی بهترین چیزه)


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شب نوشت

نویسنده :parva
تاریخ:شنبه 28 بهمن 1396-12:13 ق.ظ

از دیشب که کشیک بودم یه تصویری از جلوی چشمام دور نمیشه وقتی وارد اتاق شدم که از مریض خودم progress note(گزارش روزانه) بگیرم دیدم تخت  کناری یه دختر بچه حدودا ۱۲ ساله بستری شده که بی قرارو آژیته بود اون موقع هیچ همراهیم کنارش نبود رفتم جلو گفتم عزیزم حالت خوبه؟ فقط به چشام برای چند لحطه نگاه کردو لبخند زد وانگار فقط منو میدید گویا هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشت کاملا توی خودش بود اصلا حرفامو متوجه نمیشد برام جالب بود رفتم پروندشو برداشتم شروع کردم به خوندن مریضی که چند سال پیش به دلیل تصادف مدت طولانی توی کما بوده با سطح هوشیاری پایین و سابقه ضربه  مغزی ،طحالش به دلیل اسیب خارج شده بود همچنین دچار پارگی وبرداشتن نیمی از کبد وفقدان مادرزادی یک کلیه چند دقیقه بعد که همراهش که یک خانوم نسبتا جوون بود برگشت ازش پرسیدم مریض از کی بی قراری میکنه با لحن سرد مثل کسی که اون مریض هیچ ارزشی براش نداره گفت الان چند ساله همینطوره ولش کن خانوم دکتر برو به کارت برس ،نمی دونم میرسه روزی که همچنین صحنه هایی ویا حتی بدترشو ببینمو واسم مهم نباشه وحالم خراب ن شه؟


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پروانوشت۲

نویسنده :parva
تاریخ:جمعه 27 بهمن 1396-01:53 ب.ظ

 اصولا من از اون دسته ادمایی هستم که خودم خودمو چشم میزنم توی پست قبلیم گفته بودم مریض ندارم  شب بعد از وقتی که پستو گذاشتم با رفقا تصمیم گرفتیم پاتوق همیشگیمون بریم از اتفاق اون زمانی که توی کافه نشیته بودیمو از هر دری حرف میزدیم خبر دادن مریض جدید واسم اومده با خودم گفتم الان از اینجا بخوام برم بیمارستان خیلی طول میکشه بعدم خوابگاه راهم نمیدن چون دیر وقت میشه بخوام برم شرح حال بگیرم این شد که گفتم فردا صبح اول وقت قبل از راند میرمو شرح حالمو میگیرم صبح پا شدم سریع رفتم بیمارستان اول که مریض خواب بود صبر کردم تا بیدار شه بعدم سریع وهول هولکی شرح حالشو گرفتم چون همون لحظه بچه ها زنگ زدن که بیای با دکتر فلانی راند داریم اول طبق معمول رفتیم بخش جراحی مردان واز شانس من مریض های اونجا ترخیص شده بودن استرسم زیاد شد چون شک نداشتم بریم بالا (جراحی زنان)مریضم راند میشه وهمینطورم شد من سعی کردم با اعتماد به نفس کامل از روی صفحه خالی دفترچم هرچی از مریض پرسیده بودمو به ذهنم بیارم وهرچند مطمعنم استاد متوجه شد ولی هرجوری بود جمعش کردمو اونروزو به خیر به پایان رسوندم هرچند انتطار داشتم توی اولین راندم خود واقعیمو نشون بدم پس نتیجه اخلاقی اینکه اگه شب مریض رسید بهتون حتی از اونسر دنیا پاشید برید شرح حالشو بگیرید چون مریضتون حتما راند میشه


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پروا نوشت

نویسنده :parva
تاریخ:چهارشنبه 25 بهمن 1396-12:18 ق.ظ

نیمه بخش جراحی هم گذشت و من هروز شیفته تر وعلاقه مند تر به این حیطه میشم البته اینم نباید نادیده گرفت که از بس از پله های بخش جراحی مردان وزنان بالا وپایین رفتم ساق پاهام قلم شدن دوروز دیگه دیسک میگیرم با ویلچر باید برم وبیام

از نکته های جالب اینکه ما برای شرح حال گرفتن از مریضا تختا رو بین خودمون تقسیم کردیم که به من دوتا تخت افتاده حالا نمیدونم این خوش شانسیه یا بدشانسی که این تختا همیشه خالین دیگه کار به جایی رسید دیدم بچه ها هرکدوم ۵تا شرح حال دارن ومن هنوز اندر خم یک کوچه ام گفتم جهنم الضرر میرم تخت یکی از همکارا که همیشه مریض داره رو میگیرم در عوصش اونم یه شام تپل مهمونم کنه اقا ما تختو گرفتیم شاممونم خوردیم اون راضی منم راضی ولی از وقتی که اون تختو گرفتم تختی که تا به حال یه شبم خالی نبوده الان سه هفتس فقط یه مریض داره میرم اورژانس کشیک اورژانس از بیمار وتصادفی خالی میشه اصلا اینترنا ورزیدنتا سرم دعوا دارن که تو شیفت کدومشون منم برم اورژانس (نمیدونم این چه انرژی دافعه المریضیه که من دارم)
دارم از مریض شرح حالرمیگیرم میگم حاج اقا شما تا حالا جراحی شدید میگه نه میگم بیمارستان تا حالا بستری شدی میگه نه میگم میتونم بپرسم اون جای زخم چیه رو بینیتون میگه والا خانوم دکترا من ۱۰ سال پیش با موتور تصادف کردم یه ۱ماهی بیمارستان بودم تازه دکترا فک وچشمم عمل کردن اون موقع قیافه من:|قیافه حاج اقا:)
اتند گرام میفرمایند از ۱۰۰ جراح برتر دنیا فقط یکیشون خانومن پس خانوم دکترا برید تو کار همون بوتاکس کردن :|
استاد خطاب به من :خانوم دکتر شما همونی نیستی که پلورال افیوژن دوست داره؟من:|
ادامه دارد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تراوشات شبانه

نویسنده :parva
تاریخ:دوشنبه 18 دی 1396-02:04 ق.ظ

امشب از اون شبایی که دوست دارم هر چیز که رو دوشمه بذارم زمین برم واسه یه مدت یه جای خیلی دور که از همه ادما و سیاهیای این دنیا دور بشم خستم ،یه خستگی که نه با خوابیدن برطرف میشه نه با ماسک خوشی وتطاهر به شاد بودن ..بعد امتحان غدد دیگه حوصله ندارم حتی لای کتابامو باز کنم چه برسه به اینکه بخوام جراحیو شروع کنم اونم تو حکومت نظامی گروه جراحی الان رسیدم به حالتی که دیگه دیدن بیمارستانم حالمو بد میکنه کاش میشد یه مدت مرخصی میگرفتم اما نمیدونم درسته یا نه ولی دارم جوونیمو بهترین روزای عمرمو لا به لای کتابا وجزوه ها وشرح حالا جا میذارم وبه امید اینده بهتر خودمو امیدواری میدم 

پ.ن:اگه واقعا میخواد چرا دست دست میکنه دیگه وقت نیست نمیدونم شایدم اینا خزعبلات وتوهمات ذهنمه و اون کلا جای دیگه ای سیر میکنه
پ.ن:الان یه چیزی مینویسم فردا خودم شاید بهش بخندم پس توجهی بهشون نکنید
پ.ن:همچنان مصرم به "ان مع العسر یسری" ولی کیشو خدا بهتر میدونه



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بازگشت

نویسنده :parva
تاریخ:جمعه 12 آبان 1396-12:48 ق.ظ

همیشه وقتی میدیدم چه جوری ادمای اطرافم عوض میشن برام قابل باور نبود میگفتم خدایا چه جوری ممکنه فلان ادم اینقدر تغییر کرده باشه اما الان خودم شدم حکایت همونا اینکه از یه ادم شاد وبی خیال تبدیل شدم به یه ادم ساکت ونکته سنج وشاید به قول اطرافیانم تا حدی مغرور نمیدونم چی منو اینقدر عوض کرد پختگی حاصل از بالارفتن سن،خستگی فشارای پزشکی،اتفاقای عجیب این مدت اما هرچی که بوده ازش ناراضی نیستم دیگه یاد گرفتم چطور گلیم خودمو از اب در بیارم  برای چیزایی که حق منه بجنگم  

پ.ن:اون موقعی که نوشتن این وبلاگو شروع کردم اولای پزشکی بودم والان تقریبا اخراش هدفم از وبلاگ الان اینکه بعضی وقتا که کسی نیست سرش غر بزنم بیام خودمو اینجا خالی  کنم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طبیعت

نویسنده :parva
تاریخ:پنجشنبه 18 تیر 1394-12:13 ق.ظ

بعد از چندماهی خستگی وفشار ناشی از درس و زندگی فکر کردم چکار کنم خستگیم در بره پس از کلی بررسی و مطالعات شبانه روزی :) به این نتیجه رسیدم بزنم به دل طبیعت منم که عاشق طبیعت همیشه هرجا میرم دنبال جاییم که بقیه نباشن که اصولا اسمشو میذارن طبیعت بکر (البته اینم باید اضافه کنم که من هرجارو کشف کردم سال بعد که دوباره رفتم اونجا دیگه متاسفانه طبیعت نبود یعنی منطقه توریستی بود اما طبیعت نبود نمونش دو سال پیش بود خداییش یه جنگل بود عالی یعنی از عالیم یه چیزی اونور تر بعد ما کلی خوشحال شدیم کلی به خودمون آفرین گفتیم که چشم نخوریم با این کشفمون سال بعد با کلی افتخار با دوستان بلند شدیم رفتیم اونجا من همچین جلوی همه رفتم که اینجا رو من پیدا کردمو شما ها دنبال من بیاید اقا رفتیم اونجا چشمتون روز بد نبینه به جای جنگل و دار درخت یه مشت زباله و ...بقیشا که خودتون میدونید)

حالا میترسم اینجاییی که پیدا کردم به سرنوشت قبلی دچار بشه بیچاره دار ودرختا نفرینم بکنن بگن تو قدمت برای مانحسه 
ولی از شوخی گذشته مسئله از بین رفتن جنگلا وطبیعت داره همه رو نگران میکنه ای کاش اول خودم وبعدم مردم بیشتر مراقبت کنن از این میراث
پ.ن :تصمیم دارم از این به بعد اگه عمری باشه توی هر پستم یه سوال یا چالشم مطرح کنم 
پ.ن: با این سوال شروع میکنم اگه شما توی موقعیتی گیر کنید که بین عقل واحساس بخواید یکی رو انتخاب کنید کدومو ترجیح میدید ؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شب های قدر

نویسنده :parva
تاریخ:دوشنبه 15 تیر 1394-11:38 ق.ظ

سالهای عمر ما در گذرن سالهاست که شب های قدر به خدا قول  میدیم ولی به محض تموم شدن این ایام بازهم همون آدم قبلی میشیم وای کاش همه ی شب ها شب قدر بود یا بهتره بگم ای کاش اینقدر بزرگ بشیم که همه شب ها برامون شب قدر باشه  حال وهوای این روزا وشبا ارامشه محضه ارامشی از جنس ناب خدایی مدتهاس دلم دنبال یک ذره ارامش میگرده توی این شلوغی دنیا جایی که ادماش هیچ وقتی برای هم ندارن روابط محدود شده به ماهی یه بار اونم به زور برای حفظ ظاهر جایی که مردم فقط فکر خودشونن سر هم کلاه میذارن خیلی راحت به هم دروغ میگن پشت سر هم غیبت میکنن وچیزایی که مطمئنا همه ی ما ها باهاشون روبه رو بودیم حتی شاید خودمون هم جزوی از اوناییم نمیخوام بدبین باشم هنوزم هستن ادمایی که حتی نگاه کردن یه چهرشون هم مایه ارامشه ولی خب این افراد کم پیداشدن این روزا ،

ولی بازم هرسال این موقع هاکه میشه خوب باشیم یا بد دست توبه واستغفار به درگاهش برمیداریم وخدا اونقدر بزرگ وکریمه که بازم مارو میبخشه وما.......
پ.ن التماس دعا توی این شب های عزیز
پ.ن یک متن زیبا از دکتر شریعتی خوندم حیفم اومد ننویسم
درد علی دو گونه است:
یک درد دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر دردی است که اورا تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده وبه ناله در آورده است 
ما تنها بر دردی میگرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند اما این درد علی نیست دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است تنهایی است که ما آن را نمی شناسیم باید این درد را بشناسیم نه آن درد را 
که علی درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را احساس نمیکنیم .....
یا علی .....





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ا م ت ح ا ن

نویسنده :parva
تاریخ:یکشنبه 14 تیر 1394-12:47 ق.ظ

بالاخره امتحانای این ترم هم تموم شد البته با کلی مکافات و شب بیدار موندن هر کسی هم به ما میرسه میگه دیگه پزشکی همینه ........

اگه از سختی های این ایام بگذریم باید بگم یه ترم فوق العاده رو تجربه کردم اول  از نظر درسی چون کلی به معلوماتم اضافه شد واز این بابت به شدت خوشحالم به نظر من وقتی میتونی از خودت راضی باشی  که حس مسولیت پذیریت  همراه با علاقه باشه به خصوص توی رشته  ما  دوم اینکه صمیمیت وهمدلی کلاس ما توی این ترم مثال زدنی بود واز این نظر ما توی دانشگاه شناخته شده بودیم البته از شیطونی هامون نمیشه گذشت خب چیکار کنیم جوونیم دیگه :))
اخراش طوری شده بود که نزدیک بود خانوم ح مسئول آموزش نذاره امتحان بدیم :)) 
پ.ن:وبلاگمو از بلاگفا منتقل کردم اینجا
پ.ن: دلم برای دوستای خوبم به خصوص ف.ز وع.ص خیلی تنگ میشه :(




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()